1 آنکه تدبیر ظفر گستر او گر خواهد عقدهٔ نفی ز دیباچهٔ لا برگیرد
2 تیغ را در سخن ملک زبان کنده شود هر کجا او قلم کامروا برگیرد
3 در هوایی که در او پای سمند تو رسد تشنه از عین سراب آب بقا برگیرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت
2 چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت
1 تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد
2 دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد
1 نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد
2 وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به