1 آنکه حق را به خویشتن بیند عارفان عارفش نمیدانند
2 وانکه او را به او مشاهده کرد عارف است او و عارفش خوانند
3 پادشاها ملازمان درت به یقینم که نیک نپسندند
4 که دو سه ترکمان بی سر و پا این چنین راه مک دربندند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بحر در جوش است و رو دارد به ما گوهر دریا همی بارد به ما
2 گنج اسما حضرت سلطان عشق یک به یک مجموع بشمارد به ما
1 صد دوا بادا فدای درد بی درمان ما دُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
2 ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او همدم زنده دلان شو تا بدانی جان ما
1 قدمی نه در آ در این دریا عین ما جو به عین ما از ما
2 هر که با ما نشست از ما شد بلکه گر قطره بود شد دریا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به