1 هرکجا آیینهٔ حسن جنون گل میکند دود سودا بر سر ما نازکاکل میکند
2 بر لب ما، خنده یکسر شکوهٔ درد دل است هر قدر خون میخورد این شیشه قلقل میکند
3 سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باک هرکه گردد شانه، یاد زلف و کاکل می کند
4 دل چسان با خامشی سازد که یاد جلوهات جوهر آیینه را منقار بلبل میکند
5 دستگاه شوق تا بالد ز خودداری برآ خاک را آشفتگی گردون تجمل میکند
6 منزلت خواهی مداراکنکه در فواره آب اوج دارد آنقدر کز خود تنزل میکند
7 جلوه مست و شوق سر تا نگاه اما چه سود دیده و دانسته حیرانی تغافل میکند
8 زندگی نقد نفسها ریخت در جیب فنا از تردد هر که میرنجد توکل میکند
9 از سلامت دست باید شست و زین دریا گذشت موج اینجا از شکست خویشتن پل میکند
10 موج چون بر هم خورد بیدل همان بحر است و بس کم شدن از وهم هستی جزء را کل میکند
دیدگاهها **