1 دیشب که مراجعت فتاد از سفرم دلدار به تهنیت درآمد ز درم
2 بگرفت در آغوشم و بوسید سرم از لعل و بلور کرد تاج و کمرم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 راز غم دوستان به کس نتوان گفت هرچه ببینند باز پس نتوان گفت
2 ولوله شوق را هوا نتوان خواند غلغله عشق را هوس نتوان گفت
1 نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بار کجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار
2 به بزم دور به گردش در آور آن خورشید که مقطع ظلمات است و مطلع انوار
1 بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
2 منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به