1 کدام لطف که در شأن ما نکرد ایزد به صد زبان نتوانم که شکر آن گویم
2 اگر نه در دل من یاد او بود شب و روز ز دل نفور شدم دست ازو فرو شویم
3 به هرکه درنگرم لطف او همی بینم مراد خویش همان به بود کزو جویم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 اگر اقبال باشد یاور ما دهد داد ضعیفان داور ما
2 نماند این شب دیجور باری برآید آفتاب خاور ما
1 ما سر نهاده ایم به پایش بگو صبا با سرو ناز تا که چرا سر کشد ز ما
2 گر عرضه می دهیم نیازی برش رواست کاو پادشاه کشور حسنست و ما گدا
1 نمی دانم دلم باری به درد او گرفتارست ستم بر جان غمگینم همه زان شوخ عیارست
2 قد امید من دایم چو ابرویت خمی دارد دل پر درد ما باری چو چشمان تو بیمارست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به