1 یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟
2 توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی
3 سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم
4 طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 فریاد من از فراق یار است وافغان من از غم نگار است
2 بی روی چو ماه آن نگارین رخسارهٔ من به خون نگار است
1 ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را
2 آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به