1 چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت
2 به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی
3 از اندازه بیرون سپیدی مخواه که مذموم باشد، چه جای سیاه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را
2 تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
1 با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
2 گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به