1 ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم در راه شرف از دل و از جان کوشیم
2 گر در صف رزم جامه از خون پوشیم آزادی را به بندگی نفروشیم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ز دانایی بنالد مرد دانا که دانا را خرد بندی است برپا
2 ز سیری کرده قی در هند، راجه گرسنه خفته «روسو» در اروپا
1 چیست آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟ اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند
2 قوتش زابست و خاک، اما چو بادی اندرو در دمی، چون کهربا آتش نمایان میکند
1 آمد، چو دو نیمه برفت از شب آن ساده بناگوش سیم غبغب
2 با چهرهٔ روشن چو تافته روز با طرهٔ تاری چو قیرگون شب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به