1 تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز
2 هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم و نگردم ز تو باز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
2 گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
1 اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را
2 تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
1 چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
2 بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به