1 امروز حریف عشق بانگی زد فاش گر اوباشی جز بر اوباش مباش
2 دی نیست شده است بین میندیش ز لاش فردا که نیامده است از وی متراش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 از دخول هر غری افسردهای در کار من دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
2 دررمید از ننگ ایشان و خبیثیها و مکر از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من
1 گفتم که بیا بچشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
2 گفتا که چه میرمی و اینت با کیست تو مردهٔ اینی همه ناموس تو چیست
1 ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی
2 سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به