1 به پاسخ بدو گفت کز بخردی نباشد جز افسانه ایزدی
2 مثل ها زدی گشت امروز کار عمل گرفرستی سوی کردگار
3 ازین در شود نام فردا عمل چو گشتی ز فردا درآید اجل
4 خرد خواند او را یکایک به نام تو برخیز زین پایه برتر خرام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در آن شب به تقدیر پروردگار به خواب اندرون،زال به روزگار
2 چنین دید در خواب،روشن روان که بر جانب کشور هندوان
1 بدانست رستم که او سرکش است که در جنگ همچون که آتش است
2 وز آن پس به کین سوی او حیله کرد برآورد بر چرخ گردنده گرد
1 از آغاز باید که دانی درست سر مایه گوهران از نخست
2 که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید بدان تا توانایی آمد پدید
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به