1 تا بشکافد به هم دل نالانی تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی
2 هرجاکه دمد ستاکی اندر لب جوی دست بشرش بسر نهد پیکانی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 جهان جز که نقش جهاندار نیست جهان را نکوهش سزاوار نیست
2 سراسر جمال است و فر و شکوه بر آن هیچ آهو پدیدار نیست
1 ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند
2 از سیم به سر، یکی کلهخود ز آهن به میان یکی کمربند
1 ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب
2 مرداد ماه باغ به بار است گونه گون از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به