1 این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست، در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهاست؛
2 این دسته که بر گردن او میبینی: دستی است که بر گردن یاری بودهاست!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد، خود را به دو جامِ می غنی خواهمکرد؛
2 اول سه طلاقِ عقل و دین خواهمداد، پس دخترِ رَز را به زنی خواهمکرد.
1 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
2 من در عجبم ز میفروشان کایشان به زآنکه فروشند چه خواهند خرید
1 * از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی، اوراقِ وجودِ ما همیگردد طی؛
2 می خور، مخور اندوه، که گفتهاست حکیم: غمهای جهان چو زَهر و تِریاقش می.
1 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
2 پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
1 هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
2 کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد
1 دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،
2 سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به