1 کس نیست درین زمانه غمخوار کسی دوریست که کس نمی شود یار کسی
2 همچون ناخن سرش سزای تیغست هر کس گرهی گشاید از کار کسی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا یافتم رسایی دست کشیده را آورده ام بچنگ مراد رمیده را
2 عریان تنی خوشست ولی ذوق دیگرست جیب دریده دامن در خون کشیده را
1 بغیر خانه زنجیر و دیده تر ما کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما
2 بحیرتم که خبر چون بسنگ حادثه رفت که صلح کرد می مدعا بساغر ما
1 من آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا از قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
2 از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه من خویش را می سوزم اریکمشت خس باشد مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به