1 زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه چون نگری سر به سر همه پند است
2 به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است
3 زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه کهرا زبان نه به بند است پای در بند است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بیگناه از غم تو
2 افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو! هزار آه از غم تو!
1 دلا، تا کی همی جویی منی را؟ چه داری دوست هرزه دشمنی را؟
2 چرا جویی وفا از بی وفایی؟ چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟
1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به