1 خیّاط پسری بود به دستش ماکو گفتم که دلی که بردهای از ما کو
2 گفتا که دل تو در کف من خون شد از او اثری اگر بخواهی ماکو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ترک من، چون حلقهٔ مشکین کاکل بشکند لاله را دلخون کند، بازار سنبل بشکند
2 ور خرامان سرو گلنارش کند میل چمن سرو را از پا در اندازد، دل گل بشکند
1 عشق آمد دامن جانم گرفت شحنهٔ شوقم گریبانم گرفت
2 عشوهای فرمود چشم کافرش زاهد دین گشت و ایمانم گرفت
1 دو چشم مست تو، خوش میکشند ناز از هم نمیکنند دو بد مست، احتراز از هم
2 شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به