1 زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز من جای کنم بدست شاهان از ناز
2 بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز رو لاف مزن با وزغ وموش بساز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 آمد، چو دو نیمه برفت از شب آن ساده بناگوش سیم غبغب
2 با چهرهٔ روشن چو تافته روز با طرهٔ تاری چو قیرگون شب
1 چیست آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟ اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند
2 قوتش زابست و خاک، اما چو بادی اندرو در دمی، چون کهربا آتش نمایان میکند
1 ز دانایی بنالد مرد دانا که دانا را خرد بندی است برپا
2 ز سیری کرده قی در هند، راجه گرسنه خفته «روسو» در اروپا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به