1 دوش تا روز ما به هم بودیم لذتی یافتم که چه توان گفت
2 بندگی خدای خود کردم حرمتی یافتم که چه توان گفت
3 دست و پایش خوشی ببوسیدم حضرتی یافتم که چه توان گفت
4 رحمتی کرد بر من مسکین رحمتی یافتم که چه توان گفت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 رندان باده نوش که با جام همدند واقف ز سِر عالم و از حال آدمند
2 حقند اگر چه خلق نمایند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند
1 در شهادت شاهدی از غیب بی عیب آمده این چنین شادی خوش بی عیب از غیب آمده
2 در گلستان غنچهٔ گل در هوای روی او پیرهن بدریده و بی دامن و جَیب آمده
1 خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد
2 گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر محمد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به