1 دگر ره باز پرسیدش که جانها چگونه بر پرند از آشیانها
2 جوابش داد کز راه ندیده نشاید گفتن الا از شنیده
3 شنیدم چار موبد بود هشیار مسلسل گشته با هم جان هر چار
4 در این مشکل فرو ماندند یک چند که از تن چون رود جان خردمند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاری دیوار آن سنگ
2 نیاسودی ز وقت صبح تا شام بریدی کوه بر یاد دلارام
1 شباهنگام کاین عنقای فرتوت شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت
2 به دشت انجرک آرام کردند بنوشانوش میدر جام کردند
1 چو شد معلوم کز حکم الهی به هرمزبر تبه شد پادشاهی
2 به فرختر زمان شاه جوانبخت به دارالملک خود شد بر سر تخت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به