1 آیینه به بزم دلگشای تو رسد ای جان نگاه
2 هم شانه به زلف مشکسای تو رسد ما را چه گناه؟!
3 ما خال شویم و سرمه منظور افتد مردیم ز رشک
4 دل خون شود و حنا به پای تو رسد سبحان الله؟!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ندانم ساغر عشرت کرا سرشار میگردد که امشب چشم ساقی چون قدح بیدار میگردد!
2 رگ دست مریض عشق دارد شوخی دیگر فلاطون از خمار نبض او بیمار میگردد
1 فرصت عهد جهان از صبح هستی یک دم است رنگ و بوی باغ امکان همچو مهر شبنم است
2 برگ گل در باغ از باد خزان تاراج شد در بر بلبل نگر اکنون لباس ماتم است!
1 اگر آیینه بر روی تو عرض مدعا دارد ز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد
2 عصای قامت پیریست یاد سرو آزادت چو من هر کس به یاد ابرویت قد دوتا دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به