1 نشست وسخن را همی خاش زد ز آب دهن کوه را شاش زد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای روی تو چو روز دلیل موحدان وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
2 ای من مقدم از همه عشاق، چون تویی مر حسن را مقدم، چون از کلام قد
1 اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
2 خدای را بستودم، که کردگار من است زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
1 به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست
2 زیر خاک اندرونت باید خفت گر چه اکنونت خواب بر دیباست
1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به