1 جلای آینه دل ز زنگ خود بینی غلام حضرت ایشان، محمد حپینی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 درودی کز نسیمش مشک تاتار خورد خون همچو دل از طره یار
2 سلامی کز شمیمش بوی رضوان شود سرگشته چون جان بهر جانان
1 ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانم دو صد مجنون کند مشق جنون اندر دبستانم
2 بگیرد شب پره خورشید را چون آشبان در بر اگر یک شمه از دل تیرگی غم بر افشانم
1 فرید دهر ملا صالح راد که تا بد داد علم و فضل می داد
2 روانش بود مرغ گلشن قدس روان شد سوی نزهتگاه خود شاد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به