1 جلوه باغ نظر و چهره گلستان دل است طره بی سر و سامان سرو سامان دل است
2 اینقدر حیله ندانم ز که آموخته است می خورد خون دل اما قسمش جان دل است
3 دیده در پرده کند شمع تماشا روشن شب قدری که تماشای تو مهمان دل است
4 جلوه هر نفسم شعله آتشبار است سینه پروانه شود جوش چراغان دل است
دیدگاهها **