1 پیشوای علما جامهٔ من نز پی بیشی و پیشی پوشد
2 لیک خواهد که به پوشیدن آن در تنم خلعت بیشی پوشد
3 کان قبا کز حبش آرند رسول بهر تشریف نجاشی پوشد
4 خواجه داند که مرا دل ریش است مرهمی بر سر ریشی پوشد
5 چه عجب آب که گنج هنر است عیب خاک از سر خویشی پوشد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به