1 خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعهٔ بیسر و سامانتر ازین
2 اندر عالم که دید محنتزدهای سرگشتهٔ روزگار حیرانتر از این
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی
2 سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی
1 در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
2 چونک هست او کل کل صافی صافی کمال وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن
1 صفت خدای داری چو به سینهای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
2 صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به