روزگار از بسکه حلقومم فشارد ای ملک از ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

روزگار از بسکه حلقومم فشارد ای ملک

1 روزگار از بسکه حلقومم فشارد ای ملک عنقریب این تن بسختی جان سپارد ای ملک

2 چار درد روحی و جسمی ز بیرون و درون بر تن رنجور زارم حمله آرد ای ملک

3 دامنم چون بوستان پر لاله و گل شد ز بس اشکم از خون گاه گل گه لاله کارد ای ملک

4 مست افیون غمم هر چند جانم روز و شب ساغر گلگلون ز خون دل گسارد ای ملک

5 دردها دارم که گر برابر آبانی نهند ابر آبان جای باران خون ببارد ای ملک

6 همچو جاسوسان قضا در هر نفس شب تا سحر ناله را بر جان رنجورم گمارد ای ملک

7 درد دل گفتن به ابنای زمان وز ناکسان چاره جستن را روانم عار دارد ای ملک

8 قارن و سهلان گرم بر دل گذاری خوشتر است که لئیمی بر تنم منت گذارد ایملک

9 خارم اندر رگ خلد ز آن به که از انگشت خود ناز بینم گر شبی پشتم بخارد ای ملک

10 چاره آن دیدم که حالم را قلم با خون دل با خطی روشن بلوحی بر نگارد ای ملک

11 دردهای مشکلم را خامه ام در چامه ای مندرج سازد ببارت عرضه دارد ای ملک

12 بیژن بختم بچاه تیره شد گوهمتت رستم آسا پیکرم زین چه برآرد ای ملک

13 گر چه دانم خاطرت را خسته دارد غرزنی کز برای نیمجو چون زن بزارد ای ملک

14 تو از آن والاتری کاین غرزنانرا حشمتت در حساب آرد و یا چیزی شمارد ای ملک

عکس نوشته