1 شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
2 با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نبست آدم برید
2 در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید
1 عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد
2 بر جمال و چهرهٔ او عقلها را پیرهن نعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد
1 چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را
2 هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به