1 شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش میافشانم اشک ز چشمِ ترِ خویش
2 چون از سر خویش از عسل دور شدم بنگر که چه آمد به سرم از سرِ خویش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 محلم نیست که خورشید جمالت بینم بو که باری اثر عکس خیالت بینم
2 کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودی که ندانم که دمی گرد وصالت بینم
1 جوابش داد آن دم پیر رهبر که گر تو میندانی خود بر این در
2 چرا در لعنت ما باز ماندی از آن اینجایگه بی راز ماندی
1 این گره کز تو بر دل افتادست کی گشاید که مشکل افتادست
2 ناگشاده هنوز یک گرهم صد گره نیز حاصل افتادست
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به