1 شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر ایام بسی نهاد دردم بر سر
2 روزم دم سرد گشته شب سوخته درد ای بس که گذشت گرم و سردم بر سر
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر
2 چون کسی از عشق هرگز جان نبرد گر تو هم از عاشقانی جان مبر
1 آن نه روی است ماه دو هفته است وان نه قد است سرو برفته است
2 پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو ماه و خورشید طفل یک هفته است
1 ز خود بگذر که مائی عین مائی که از دیدار خود ما مینمائی
2 زخود بگذر جهان جان نظر کن از این گفتار کل خود را خبر کن
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به