1 شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش سر میبینم فکنده در مفرشِ خویش
2 هرچند که در مشمّعم پیچیده هم غرقه شوم در آب از آتشِ خویش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت که با روی نکو خُلق و هنر داشت
2 پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود
1 من با تو هزار کار دارم جانی ز تو بی قرار دارم
2 شبهای وصال میشمردم تا حاصل روزگار دارم
1 امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح وز تیغ کشیدن تو ترسم ای صبح
2 چون در پس پرده یار با ما بنشست از پرده دریدن تو ترسم ای صبح
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به