1 پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زادهٔ پریان بماندست
2 چو آن دختر محیّا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست
3 که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پُر اشتیاقش
4 پدر گفت این حکایة پیش او باز عروسی جلوه داد از پردهٔ راز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون
2 جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال
1 بار دگر شور آورید این پیر درد آشام ما صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
2 چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به