1 چنین داد پاسخ شه نیمروز در شست کافی و زرد است روز
2 ده و دو دریچه در او جست نیز ازین در بدین در خرد جست نیز
3 نیارد برون رفتن از آسمان چو بشنید زو این سخن بدگمان
4 سرافکند و خیره شد از گفتگوی از آن کان نبد این سخن جفت اوی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در آن شب به تقدیر پروردگار به خواب اندرون،زال به روزگار
2 چنین دید در خواب،روشن روان که بر جانب کشور هندوان
1 بدانست رستم که او سرکش است که در جنگ همچون که آتش است
2 وز آن پس به کین سوی او حیله کرد برآورد بر چرخ گردنده گرد
1 از آغاز باید که دانی درست سر مایه گوهران از نخست
2 که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید بدان تا توانایی آمد پدید
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به