1 یکی بزم خرم بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 اگر امیر جهاندار داد من ندهد چهار ساله نوید مرا که هست خرام
2 همه نیوشهٔ خواجه به نیکویی و به صلح همه نیوشهٔ نادان به جنگ و کار نغام
1 جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست همین بلات بسست، ای بهر بلا خرسند
2 خیال رزم تو گر در دل عدو گردد ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
1 کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار کفیده شود سنگ تیمار خوار
1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به