1 گه در غم پوششی و، گه در غم خورد گویا نشنیدهای که میباید مرد
2 تا چند غم زندگی خویش خوری؟ گاهی غم مرگ نیز میباید خورد!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تن شود خاک و، همان سودای ما ماند به جا سر رود گر چون حباب، اما هوا ماند به جا
2 سوی آن خورشید تابانم ز بس گرم طلب سایه از من، چون رقم از خامه، واماند به جا
1 پی تحصیل آسایش فگندی در بدر خود را برای صندلی بسیار دادی درد سر خود را
2 ترا شد نفس توسن، زان عصا دادت بکف پیری که با این چوب تعلیمی براه آری مگر خود را
1 سر بزینت کی فرود آرد تن رنجور ما؟ تن به سامان کی دهد هرگز، سر پرشور ما؟
2 برنمی خیزد ز نرمی از شکست ما صدا هست این نعمت بجای کاسه فغفور ما
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به