1 بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری
2 ای آینهای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم من از آن خارکشانم که شود خار حریرم
2 به کی مانم به کی مانم که سطرلاب جهانم همه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم
1 خون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست
2 گر خیرهسری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست
1 نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!
2 نخرم فلک را، بدو حسبه والله من اگر حقیرم، نکنم حقیری
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به