1 بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست
2 در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!
2 نخرم فلک را، بدو حسبه والله من اگر حقیرم، نکنم حقیری
1 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری
2 قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
1 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین
2 دشمن جانهای ماست دوستی دوستان مادر فتنه شدهست حامله یا مسلمین
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به