1 ای بزم تو فروخته رایات خرمی در شان عهدت آمده آیات محکمی
2 از غایت احاطت و از قوت و شرف هم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی
3 وقت است کز برای هلاک مخالفان افلاک را کنی به سیاست معلمی
4 بر آسمان فتح خرامی چو آفتاب از برج خرمی به سوی چرخ خرمی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به