1 ای مرا همچو جان و از جان به بامدادان نشاط کن، برجه
2 دی به مهرست مهربانی کن کز همه چیز مهربانی به
3 سخن از عز ملک سلطان گوی باده بر یاد ملک سلطان ده
4 شه ملک ارسلان که عالم را غرقه کردست در عطای فره
5 مایه جود او ز دریا بیش پایه جاه او ز گردون به
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هیچ کس را غم ولایت نیست کار اسلام را رعایت نیست
2 نیست یک تن درین همه اطراف که درو وهن را سرایت نیست
1 باد خزان روی به بستان نهاد کرد جهان باز دگرگون نهاد
2 شاخ خمیده چو کمان برکشید سر ما از کنج کمین برگشاد
1 مگر مشاطه بستان شدند با دو سحاب که این ببستش پیرایه وان گشاد نقاب
2 به در و گوهر آراسته پدید آمد چو نوعروسی در کله از میان حجاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به