1 ای دل بهوس روزی ننهاده مخواه با قسمت خود بساز و از غصه مکاه
2 صد سال نگردد بهزار آب سفید رویی که بسیلی طمع گشت سیاه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا افروخت از رخ تو چراغی دگر مرا
2 هر جام می که در نظرم میدهی بغیر داغیست تازه بر سر داغی دگر مرا
1 وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت چون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت
2 زین انجمن چه دید که بیرون نمی رود دیوانه یی که از سر کون و مکان گذشت
1 ای زابروی تو هر سو فتنه در محرابها فتنه را از چشم جادوی تو در سر خوابها
2 عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آبها
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به