1 طبعی چو رخ حورسرشتان دارم اما چو ریاض تشنه کشتان دارم
2 بس ساده ضمیر و راستگو آمده است این آینه در نمد ز زشتان دارم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بی هنری در دماغ نیست بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست
2 هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست
1 نظر بر روی او دزدیده بگشا ز خود گم گرد و بر وی دیده بگشا
2 گل پژمرده ما باغبان چید صبا گو غنچه ناچیده بگشا
1 از کف نمی دهد دل آسان ربوده را دیدیم زور بازوی ناآزموده را
2 من در پی رهایی و او هر دم از فریب بر سر گره زند گره ناگشوده را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به