1 طبع روشن داشت خاقانی حوادث تیره کرد ور نکردی خاطر او نور پیوند آمدی
2 گر کلید خاطرش نشکستی اندر قفل غم از خزانهٔ غیب لفظش وحی مانند آمدی
3 گر به اول نستندندی اصل شیرینی ز موم نخل مومین را رطب شیرین تر از قند آمدی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به