1 طایفهٔ نخچیر در وادی خوش بودشان از شیر دایم کشمکش
2 بس که آن شیر از کمین می در ربود آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
3 حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر
4 بعد ازین اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی
2 دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی
1 دانیکه چه میگوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب
2 زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سال ره بری سوی جواب
1 پیش جوش عفو بیحد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه
2 بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشتهست فاضلتر ز راه
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به