1 گل گرفتار نقش بالینش صبح دل چاک خواب شیرینش
2 در ره کفر و دین غبار شدم پی نبردم به دین و آیینش
3 گر ز قتلم هنوز راضی نیست مرغ روحم شکار شاهینش
4 سخن آهسته تر ز حسرتیان برده فرهاد خواب شیرینش
5 شکوه ای از کسی ندارد اسیر سینه صافی است حاصل کینش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 کو گریه ای که بی خبر از جا برد مرا غافل به باغبانی صحرا برد مرا
2 آن خار بی برم که چمن سایه من است خس نیستم که قطره ای از جا برد مرا
1 چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را
2 سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
1 گفتن راز چرا عربده پرداز چرا به نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا
2 دل ما هست اگر مطلبت آزار کسی است روی دل دادن آیینه غماز چرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به