1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
1 من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
2 نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
۷۶. اول نصیحت نزدیکان و پس آنگاه ملامت دوران. از نفس تو به تو نزدیکتر کسی نیست، تا به گفتار خود عمل نکنی در دیگران اثر نکند. ,
2 ملک و دولت را به تدبیر بقا دانی که چیست کاو به فرمان تو باشد تو به فرمان خدای
1 ضرورتست به توبیخ با کسی گفتن که پند مصلحت آموز کاربندش نیست
2 اگر به لطف به سر میرود به قهر مگوی که هر چه سر نکشد حاجت کمندش نیست
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم