1 دیشب من و پروانه سخن میگفتیم گاه از گل و گه ز شمع، میآشفتیم
2 شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا تاختند بیهنران در مصافها زد زنگ، تیغهای هنر در غلافها
2 ناچار تن زند ز مصاف مخنثان آن کس کهبرشکست بهمردی مصافها
1 گلعذاران جهان بسیارند لیک پیش گل رویت خارند
2 دل نگهدار که خوبان دل را چون گرفتند نگه میدارند
1 تا شدم خویگر به رفتن راست چرخ کجرو به کشتنم برخاست
2 راست نتوان سوی بلندی رفت راستی مانع ترقی ماست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به