1 خاقانیا به بغداد اهل وفا چه جوئی کز شهر قلب کاران این کیمیا نخیزد
2 گر خون اهل عالم ریزند دجله دجله یک قطره اشک رحمت از چشم کس نریزد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به