1 جاء الشتاء ببرد لامرد له و لم یطق حجر القاسی یقاسیه
2 لاکاس عندی و لا کانون یدفئنی کنی ظلام و کیسی قل مافیه
3 دعالکتاب و خل الکیس یا اسفا علی کساء نغطی فی دیاجیه
4 ارجوک مولای فیما یقتضی املی والعبد لم یرج الا من موالیه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
2 یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را
1 چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست
2 زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به