1 آواره به کوه و دشت و صحرا شده ام مجنونم و، دیوانه لیلا شده ام
2 آن کأو، پی آبرو بود، عاشق نیست من عاشق صادقم که رسوا شده ام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 جان از غم دوست رستنی نیست زین دام هلاک جستنی نیست
2 آن فتنه که خاستی و برخاست تا ننشینی نشستنی نیست
1 بمرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
2 بقای خویش نخواهم از آنکه میدانم که اعتماد بر این روزگار فانی نیست
1 بفکن نقاب و بگذار در اشتباه ماند تو بر آن کسی که میگفت رخت بماه ماند
2 بدر این حجاب و آخر بدر آز ابر چون خور که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به