1 دی جدل با معطلی کردم که ز توحید هیچ ساز نداشت
2 آستین فضول میافشاند که ز ایمان بر او طراز نداشت
3 آخرش هم مصاف بشکستم که سلاحی به جز مجاز نداشت
4 نیک دور از خدای بود ز من بد او جز خدای باز نداشت
5 بینیازا تو نصرتم دادی بر کسی کو به تو نیاز نداشت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به