1 منم آن مفلسی که کیسهٔ من ندهد شادیی به طراران
2 سیم در دست من نگیرد جای چون خرد در دماغ می خواران
3 مستی از صحبتم بپرهیزد همچو خواب از دو چشم بیماران
4 من چنین آزمند نومیدم از تو ای قبلهٔ نکوکاران
5 کافتاب امید را به فلکی خشکسال نیاز را به باران
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد
2 دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد
1 دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت
2 چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت
1 نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد
2 وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به